زمان: عصر
مکان: اتاقِ پذیراییِ ویلای خانوادهی اِسوِنسون.
یک دست مبل و میزِ قدیمی در وسطِ صحنه و یک صندلی راحتی در سمتِ راست قرار دارد. دیوارهای اتاق با انواعِ تابلوهای قدیمی پوشانده شده و بر دیوارِ روبرو قابِ عکسِ بزرگی که پُر از عکسهای کوچک و بزرگِ خانوادهگی (سیاه و سفید و رنگی) است، جلبِ توجه میکند.
آشپزخانه در روبرو و زیرِ بالکنِ طبقهی دوم قرار دارد که از درِ همیشه بازش چند کابینت، قهوهجوش و پنجرهای که رو به حیاط باز میشود، پیداست.
حمام و توالت در سمتِ راستِ صحنه است و در سمتِ چپ و کنارِ درِ ورودیِ ساختمان، راهپلهای مارپیچ دیده میشود که به طبقهی دوم منتهی میگردد.
بالکن، که نیمی از سقفِ اتاق را پوشانیده، راهروی نسبتاً باریکیست که دو در بسته (اتاقِ کارِ نیکلاس و کتابخانه) در آن پیداست.
نیکلاس در حالِ فیلمبرداری با دوربینِ ویدئو، عقب عقب واردِ صحنه میشود. لحظهای بعد ابوالقاسم، در حالی که ساکِ بزرگی در دست دارد، لبخندزنان به درون میآید.
پاپا [از بیرون]: با اون پوتینا نرو تو، احمق.
نیکلاس با عصبانیت فیلمبرداری را قطع میکند.
نیکلاس: وسطِ فیلمبرداری، پاپا؟
ابوالقاسم با نگرانی به کفشهای خیساش نگاه میکند، بعد قدمی به عقب برمیدارد.
پاپا [به نیکلاس]: همین جور که داری فیلم لعنتیت رو میگیری اگه پوتینای گُهات رو دربیاری...
نیکلاس: میخوای تصویر بلرزه، همه فکر کنن آماتورم؟
ماما: یوناس، بهتر نیست خفه شی، بذاری فیلمشو بگیره؟
پاپا: به جای طرفداری از پسرِ احمقت، بهتره بهاش یاد بدی که آشغالای پوتینشو نبره تو خونه.
نیکلاس با عصبانیت پوتینها را در میآورد.
نیکلاس: خوب شد، پاپا؟ حالا میذاری به کارم برسم یا نه؟
پاپا: اول باید کفِ اتاقو تمیز کنی، احمق.
ماریا: الآن تمیزش میکنم، پاپا.
ماما [به ماریا]: تو بهتره مواظبِ شکمات باشی، ماریا. [به پاپا] پیرهسگِ لعنتی! [داخل آشپزخانه رفته و با تکهای پارچه برمیگردد و مشغول تمیز کردنِ زمین میشود]
پاپا [میخندد]: میبینم که دارین آدم میشین. [خندان به طرفِ توالت میرود]
نیکلاس: کجا پاپا؟ مگه نمیخوایم بقیهی فیلمو بگیریم؟
پاپا: میرم بشاشم. اجازه هست آقای بِرگمان؟ [به داخل توالت میرود]
نیکلاس: [کلافه] چه اکیپی! یکی میره توالت، یکی زمینو تمیز میکنه...
ماریا: به اعصابت مسلّط باش، عزیزم.
ماریا روی مبل مینشیند و نیکلاس با کلافهگی شروع میکند به قدم زدن. سکوت.
نیکلاس: تو لحظهی تاریخیای که همهی مردمِ دنیا به ما خیره شدهن...
صدای سیفونِ توالت شنیده میشود و پاپا بلافاصله بیرون میآید.
پاپا: آخیش! چیزی نمونده بود منفجر بشم. [بی توجه به نگاهِ غضبآلودِ نیکلاس، خود را روی صندلی راحتی میاندازد] پدرم دراومد. از صُبح تا حالا... [به بدنش کِش و قوس میدهد] آخ کمرم! [مکث] از همون اوّل میدونستم که اومدنم بیمورده. اینو صبح هم گفتم؛ اما تو گوش شنوا؟ آخ!
ماما دست از کار میکشد.
ماما: از صبح صدای غُرغُرت تو گوشمه. دیگه داری دیوونهم میکنی.
ماما دستمال را به داخل آشپزخانه برده و روی میز کابینت رها میکند.
پاپا: خوب تمیزش کردی کارین؟ اگه یه ذره نَم بمونه به پارکِت، تَرَک ورمیداره و کُلّی خرج میندازه گردنم.
ماما [کلافه]: خواهش میکنم یوناس!
نیکلاس [کلافه]: من خواهش میکنم. از همهتون خواهش میکنم تشریف ببرین بیرون.
پاپا: تو این سرما؟
نیکلاس: باید این سکانسو از اول بگیریم.
پاپا: من تا یه فنجون قهوهی داغ نخورم محاله پامو بذارم بیرون.
مام:ا مگه به این زودی قهوه حاضر میشه، یوناس؟
پاپا: چرا حالیتون نیست؟ یخ کردم. دارم میلرزم. باید سینهپهلو کنم تا باور کنین که سردمه؟
ماریا برخاسته و به آشپزخانه میرود.
ماریا: الآن قهوهجوشو روشن میکنم. تا کارمون تموم بشه، قهوه هم حاضر شده. خوبه پاپا؟
نیکلاس [کلافه]: خواهش میکنم یه ذره حرفهای فکر کنین.
ماریا: اِستِرِس ننداز، نیکلاس. الآن تموم میشه.
ماریا با سرعت قهوهجوش را از آب پُر کرده و آن را روشن میکند. سکوت. نیکلاس همچنان قدم میزند.
نیکلاس [با خود]: تو این لحظهی تاریخی...! [قدم میزند]
ماریا از آشپزخانه بیرون میآید.
ماریا: دیدی عزیزم یک دقیقه هم طول نکشید.
یوناس: حالا همه برن بیرون.
ماما [به پاپا]: پاشو یوناس. همه معطلِ توان.
پاپا با بیمیلی برمیخیزد.
پاپا [به ماما]: این بچه رو تو خراب کردی.
نیکلاس [کلافه]: قبل از این که بیرون برین گوش کنین ببینین چی میگم. میخوایم سکانسِ ورودو از اوّل بگیریم. همه چیز باید مثلِ قبل باشه. پاپا سمتِ راستِ قاب بود و ماما سمتِ چپ. تو ماریا، تو هم پشتِ سرِ اون بودی. اونم جلوتر از بقیه بود. خُب، حالا برین بیرون. [همه بیرون میروند] همین جور که گفتم واستین. آهان. همین جوری. فقط تو، ماما، اگه یه ذره بیای این ورتر، درست میشه. آهان... یه ذرهی دیگه. چرا اینجوری منو نگاه میکنین؟
ماما: چه جوری؟
نیکلاس: لبخند بزنین. لبخند! فراموش نکنین که این یه لحظهی تاریخیه. با نگاهتون، با میمیکِ صورتتون، حتا با کوچکترین حرکاتِتون باید اینو به بیننده منتقل کنین.
پاپا: چی رو؟
ماریا: لبخندو.
نیکلاس: لبخندِ چی، ماریا؟ لبخندی که توش احساس نباشه به درد نمیخوره. شماها باید احساستونو به بیننده منتقل کنین.
ماریا: واضحتر حرف بزن یوناس.
نیکلاس: منظورم اینه که باید با لبخندتون، با میمیکِ صورتتون، با نگاهتون احساسِ خوشحالی، رضایت و افتخاری که نصیبتون شده رو نشونِ بیننده بدین. شیرفهم شد؟
پاپا: آره باباجون. بگیر و تمومش کن؛ جونمونو گرفتی.
نیکلاس: بدونِ همکاریِ شما که نمیشه تمومش کرد؟
پاپا: همکاری از این بهتر، بچه، که تو این سرما واسّادیم بیرون؟
ماما: خواهش میکنم، یوناس.
نیکلاس: خیلی خُب، میگیریم. حاضر باشین. تمرکُز... احساس... لبخند... هیجان... حرکت.
نیکلاس عقب عقب به راه میافتد. لحظهای بعد ابوالقاسم و سپس پاپا، ماما و آنگاه ماریا داخل میشوند. همه با خوشحالی به دوربین لبخند میزنند.
نیکلاس فیلمبرداری را قطع میکند.
نیکلاس: ضعیفه... ضعیفه...!
پاپا: ضعیفِ چیه پسر؟ تو هم با اون ماسماسکت...!
پاپا با کلافهگی خود را رو صندلی راحتی میاندازد.
نیکلاس: مصنوعیه.
پاپا: فیلمِ مستند که این حرفا رو نداره، بچه.
نیکلاس: مستند و غیر مستند نداره. رفتارتون باید قابل قبول باشه یا نه؟ باید تماشاچی باور کنه که شماها خوشحالین یا نه؟
پاپا: ساعت شیشِ بعد از ظهره، آقای کارگردان. میفهمی یعنی چی؟ از شیشِ صبح تا حالا علافِ لحظهی تاریخیِ جنابعالیایم؛ اونوقت میخوای خوشحال هم باشیم؟
ماما: فکر نمیکنی داری سخت میگیری، پسرم؟
ماریا: پاپا، ماما، خواهش میکنم. شما که خوب میدونین برا نیکلاس چه قدر مهمّه کارشو به نحوِ احسن انجام بده.
نیکلاس [به ماریا]: نه ماریا، اشتباه نکن. تو این لحظهی تاریخی نه من مهمّام، نه کاری که انجام میدیم.
پاپا: پس بفرمایین از کلهی سحر ما علافِ چی هستیم، آقای بِرگمان؟
نیکلاس به ابوالقاسم اشاره میکند.
نیکلاس: اون!
همه با تعجب به ابوالقاسم نگاه میکنند.
ابوالقاسم: من؟!
نیکلاس: بله، فقط اون مهمّه.
ابوالقاسم [متعجب]: من مهمّام؟
نیکلاس جلو رفته و دوستانه دست بر شانهی ابوالقاسم میگذارد. بعد رو میکند به دیگران.
نیکلاس: در لحظاتِ تاریخی، آدمهای معمولی با کارهای معمولیشون اصلاً اهمیت ندارن.
ماما: منظورت چیه، نیکلاس؟ یعنی ما آدمهای معمولی هستیم؟
ماریا با کلافهگی مینشیند.
ماریا: من چیزی از حرفات سر در نمیآرم.
نیکلاس: اتفاقاً دارم ساده حرف میزنم که برا همه قابلِ فهم باشه. ببین، ماریا؛ تو یه فیلم ما هم شخصیتِ اصلی داریم، هم فرعی و هم سیاهیلشکر.
پاپا: لابُد ما همون سیاهیلشکره هستیم.
نیکلاس: دقیقاً!
ماما: یا حضرتِ مسیح! من سیاهیلشکرم؟ من که این قدر برات زحمت کشیدم، سیاهیلشکرم؟ [بُغض میکند] خدای من! حالا چه طوری میتونم تو رو ببخشم، نیکلاس؟
ماما: یا حضرتِ مسیح! من سیاهیلشکرم؟ من که این قدر برات زحمت کشیدم، سیاهیلشکرم؟ [بُغض میکند] خدای من! حالا چه طوری میتونم تو رو ببخشم، نیکلاس؟
پاپا [خوشحال]: خُب، حالا که همه چی به هم خورد، بهتره یه فنجون قهوه بخوریم. [برمیخیزد]
ماما با عصبانیت به پاپا یورش میبرد.
ماما: از جات تکون نمیخوریآ!
پاپا ترسیده، مینشیند. ابوالقاسم که ساک به دست در آستانهی در ایستاده، به خود میپیچد.
نیکلاس: انگار سوءتفاهم شده. بذارین یه جورِ دیگه توضیح بدم. ما داریم الآن چی کار میکنیم؟ تو بگو ماریا.
ماریا [فکر میکند]: خُب... ما داریم... داریم بحث میکنیم.
نیکلاس: اشتباهِ شما در همینجاست. ما بحث نمیکنیم. ما در حالِ تهیهی یه فیلمِ مستند هستیم. موضوعِ فیلم چیه؟ تو بگو ماما.
ماما [بغضآلود]: من دیگه تحمّل ندارم.
نیکلاس: موضوعِ فیلم، داستانِ یه پناهندهس؛ یعنی داستانِ اونه. [به ابوالقاسم اشاره میکند] اون کیه؟ یه بدبختِ بینوا؛ یه بیچارهی بیپناه. خُب، حالا نقشِ ما چیه؟
ماریا: من پاک گیج شدم.
نیکلاس: گیجِ چی شدی؟
ماریا: باید یه فنجون قهوه بخورم، وگرنه مغزم کار نمیکنه.
ماریا برمیخیزد و به داخلِ آشپزخانه میرود.
پاپا: برا منم بریز، ماریا.
نیکلاس: حواستون به منه یا به قهوه؟
پاپا [کلافه]: بفرمایین، آقای کارگردان.
نیکلاس: نقشِ ما، تو این فیلمِ مستند، تو این سندِ تاریخی، نقشِ فرشتههای نجاته؛ فرشتههایی که سرِ راهِ یه نگونبختِ بیچارهی فلکزدهی بیخانمان قرار میگیرن تا با مهربونی و سخاوتی بینظیر، اونو به کانونِ گرمِ خانوادهشون دعوت کنن. این همون نقش تاریخیه که تاریخ در یک لحظهس تاریخی به عُهدهی ما گذاشته. نقشی تاریخی در لحظهای تاریخی، که با دوربینِ تاریخیِ من، داره برای همیشه ثبت میشه.
ابوالقاسم که هنوز در آستانهی در ایستاده، به خود میپیچد.
ماما: اما تو گفتی که من سیاهیلشکرم.
نیکلاس: این یه اصطلاحه، فقط برای درکِ مطلب، ماما؛ وگرنه مسلّمه که همهی ما مهمّ هستیم؛ حتا مهمّتر از اون. چون اگه ما نبودیم اون بیچارهی بدبخت به کجا میخواست پناهنده بشه، هان؟
ماریا با دو فنجان قهوه برمیگردد.
ماریا: پس من سیاهیلشکر نیستم؟
نیکلاس: معلومه که نیستی.
ماریا [خوشحال]: میدونستم که برات مهمام، نیکلاس.
نیکلاس: معلومه که مهمّی. همهی ما مهمّ هستیم. در واقع شخصیتهای اصلیِ فیلم ما هستیم؛ نه اون. اون فقط یه مَرده با یه ساکِ بیمعنا. همین.
ماما: پس من سیاهیلشکر نیستم؟
نیکلاس: معلومه که نیستی، ماما.
پاپا: لابُد فقط من سیاهیلشکرم.
نیکلاس: گفتم که؛ شماها شخصیتهای تاریخی هستین که تو یه لحظهی تاریخی، دارین نقشِ تاریخیِ خودتونو، که پناه دادن به یه بیچارهی بدبخت، یعنی اَب... اَب... [به ابوالقاسم] اسمت چی بود؟
ابوالقاسم [به خود میپیچد]: ابوالقاسم خیرالهیِ قلیچ!
ماما: یا حضرتِ مسیح!
پاپا: چه اسمِ عجیب و غریبی! خدا به دادمون برسه.
ماما [به نیکلاس]: من برای یادگرفتنِ یه همچین اسمی دیگه خیلی پیر شدم.
ماما [به نیکلاس]: من برای یادگرفتنِ یه همچین اسمی دیگه خیلی پیر شدم.
نیکلاس: همهش هفتاد سالته، ماما. اگه سعی کنی... هر اسمی رو میشه یاد گرفت. مگه نه ماریا؟
ماریا[معلموار]: اگه روزی صد مرتبه از روش بنویسین حتماً یاد میگیرین.
پاپا: همینمون مونده که سرِ پیری بشینیم به مشق نوشتن. دورِ من یکی رو قلم بگیرین.
ماریا[معلموار]: اگه روزی صد مرتبه از روش بنویسین حتماً یاد میگیرین.
پاپا: همینمون مونده که سرِ پیری بشینیم به مشق نوشتن. دورِ من یکی رو قلم بگیرین.
ماریا [به نیکلاس]: تو یه چیزی بگو به پاپا، عزیزم.
پاپا: چی میخواد بگه؟ من که شاگردِ مدرسه نیستم. روزنامه رو به زحمت میخونم، چه برسه به... هفتاد و دو سالمه، دختر.
نیکلاس: ولی پاپا...
ماما: بچهها حق دارن، یوناس. باید هر طور شده اسمشو یاد بگیریم.
پاپا: تو مگه همین الآن نگفتی پیر شدی برا این حرفا؟
ماما: خُب، اگه یه روز مجبور بشیم اونو صدا بزنیم، چه جوری میخوایم این کارو بکنیم، هان؟
پاپا [میخندد]: این که خیلی سادهس. بهاش میگیم، اوی... آقا...!
ماما: آقا که نشد اسم، یوناس.
پاپا: عوضش پُر از احترامه.
نیکلاس [در حالی که سعی میکند لبخند بزند]: خواهش میکنم بحثهای فرعی رو بذارین کنار.
پاپا: فرعیِ چی، بچه؟ یا باید پیشنهادِ منو قبول کنین یا فکری به حالِ این اسمِ خرچنگقورباغه بکنین. چون من به هیچ عنوان اهلِ مشق نوشتن نیستم. شیرفهم شد؟
نیکلاس: خواهش میکنم به جای این حرفا یه لحظه چشماتونو ببندین.
همه با تعجب به یکدیگر نگاه میکنند.
ماما: برا چی؟
نیکلاس: خواهش میکنم، ماما. میخوام یه چیزِ مهمّ بهاتون نشون بدم.
پاپا: با چشم بسته؟! مگه خُل شدی پسر؟
نیکلاس: خواهش میکنم پاپا. به جای جروبحث به حرفم عمل کنین. [مکث] مثلاً من کارگردانم.
ماریا: من چشمامو بستم عزیزم. [چشمهاش را میبندد]
نیکلاس: متشکرم عزیزم. [به پاپا و ماما] خواهش میکنم شما هم چشماتونو ببندین.
ماما چشمهاش را میبندد. پاپا به او و بعد به ماریا و نیکلاس نگاه میکند؛ آنگاه با بیمیلی چشمهاش را میبندد.
نیکلاس: متشکرم. حالا یه نفسِ عمیق بکشین. [همه نفسِ عمیق میکشند] خوبه. حالا کافیه فقط به حرفای من گوش بدین و به چیزِ دیگه فکر نکنین. اوکی؟
ماریا: اوکی.
نیکلاس: حالا تصور کنین که سالِ سه هزاره؛ یعنی هزار سال از این لحظهای که ما توش هستیم گذشته.
ماریا: سالِ سههزار؟! چه جالب!
نیکلاس: خواهش میکنم ساکت باشین.
ماریا: اوکی عزیزم.
نیکلاس: تصور کنین که سالِ سههزاره و در جهان همه چیز تغییر کرده؛ همه چیز: آدما، ماشینا، خیابونا، ساختمونا. حالا با چشمای بسته، یعنی با دیدهی تخیل و فانتزی به بالای سرتون نگاه کنین. چی میبینین؟ سفینههای کوچیکی که در واقع ماشینای شخصیِ آدمای معمولی هستن. دیگه چی میبینین؟ معلومه. چند تا اتوبوسِ فضایی رو میبینین که وظیفهشون اینه که توریستا رو به جاهای دیدنیِ شهر ببرن. به موزهها، به پارکها. شماهام توریست هستین و تو یه ایستگاهِ فضایی منتظر اتوبوس ایستادین. آهان، داره میاد. هر لحظه داره نزدیکتر میشه. حالاجلو پاتون ترمز میکنه و منتظر میمونه تا شماها سوار بشین. اول ماما سوار میشه، بعد ماریا، بعد هم پاپا. خوشبختانه تهِ اتوبوس سه تا صندلی خالی هست. چه شانسی! راننده صبر میکنه تا شماها سر جاتون بشینین، بعد حرکت میکنه. از این خیابونِ فضایی میره به اون خیابونی فضایی. از این خیابونِ فضایی میره به اون خیابونِ فضایی. شماها هم با خوشحالی و البته با تعجب شهرو تماشا میکنین. همین جور که در حالِ تماشا کردنِ شهر هستین، یهو چشمتون میافته به یه ساختمونِ بزرگِ فضایی. بالای سردرش نوشته شده: "به موزهی فضایی شهر خوش آمدید!" خدای من، چه قدر شلوغه اونجا! چه قدر آدم واسّاده دمِ درش! چه خبره؟ خُب معلومه. همه میخوان برن تو، چون شنیدهن که اونجا امروز یه فیلمِ استثنایی نشون میدن. یه فیلمِ مستند که هزار سالِ پیش، توسطِ کارگردانی به نامِ نیکلاس اِسوِنسون ساخته شده. فیلمی که نشون میده که خونوادهای به اسمِ خونوادهی اِسوِنسون، چه جوری با سخاوتِ بینظیر و بشردوستانهشون به یه پناهندهی بدبخت و بیچاره پناه میدن. حالا دوس دارین اونا چهرههای بشاش و خندان شما رو ببینن یا...
صدای خُروپُفِ پاپا بلند میشود. نیکلاس با غیظ به او نگاه میکند. ماریا چشمهاش را باز میکند و به بدنش کِش و قوس میدهد. ماما با آرنج به پهلوی پاپا میزند. پاپا سراسیمه از خواب میپرد.
پاپا: ها؟ چی شده؟
ابوالقاسم [به خود میپیچد]: آقای نیکلاس... آقای نیکلاس!
نیکلاس: تو دیگه چته؟
ابوالقاسم: اجازه دارم برم توالت؟
نیکلاس [با عصبانیت]: الآن چه وقتِ توالت رفتنه؟
ابوالقاسم [به خود میپیچد]: آخه، دو ساعته.
نیکلاس: خسته شدم از دستِ همهتون. یه بازیگرِ حرفهای باید بتونه خودشو کنترل کنه.
ابوالقاسم: آخه...
نیکلاس [با بیمیلی]: بجُمب! فقط حواست باشه زیاد طولش ندی.
ابوالقاسم [خوشحال]: باشه. باشه.
پاپا: با اون کفشا نه، آقا.
ابوالقاسم ساکِ بزرگش را زمین انداخته و کفشش را با عجله درمیآورد و به داخلِ توالت میدود.
نیکلاس: در دورانِ تیرهای که انسانها در منجلابِ فقر و بدبختی و گرسنهگی و فلاکت دست و پا میزنن، در دورانِ تیرهای که حضورِ رژیمهای دیکتاتور و ضدِ مردمی، انسانها رو از سرزمینهای مادریشون فراری میده، ما انسانهای بزرگ، ما انسانهای بینظیر، [هیجانزده] ما انسانهای انساندوست، ما انسانهای... انسانهای انسان، ما... آغوشِ گرم و مهربانِ ما، مثلِ... مثلِ...
ماریا: مثلِ درِ بهشت.
نیکلاس: بله، مثلِ درِ بهشت به روی اونها گشوده است. و این فیلم سندیست تاریخی بر این ادّعا. سندی که آیندهگان...
صدای سیفونِ توالت شنیده میشود. همه به درِ توالت نگاه میکنند.
ماریا [دست میزند]: عالی بود.
ماما [دست میزند]: چه قدر با احساس!
نیکلاس: پسندیدین، هان؟ [با خوشحالی و رضایت لبخند میزند] باید همین امشب بنویسمش.
پاپا: که چی بشه؟
نیکلاس: این متنِ فیلمم بود، پاپا، که یهو فیالبداهه اومد.
پاپا: آقای فیالبداهه، پس چرا اون بیرون نمیآد؟ مگه نمیدونه که ما کار داریم؟
ماما: لابد داره شلوارشو بالا میکشه.
نیکلاس چند تقّه به درِ توالت میزند.
ابوالقاسم: اِهِه.
نیکلاس: حالت خوبه؟
ابوالقاسم: آره.
ماما: پس چرا بیرون نمیآی؟
ابوالقاسم: دارم میآم.
نیکلاس: اکیپ معطلِ توان. بجُمب!
ابوالقاسم: دارم میجُمبم.
پاپا: یالله، آقا! زودتر.
ابوالقاسم: آخه...
ماریا: آخه چی؟
ابوالقاسم: آخه...
همه با تعجب به هم نگاه میکنند.
پاپا: نکنه شاشبند شده؟
نیکلاس: اینها همه اثراتِ منفیِ جنگه؛ اثراتِ منفی دیکتاتوری.
پاپا: نه بچه جان. اینا اثراتِ منفیِ کاره. یادمه اونوقتا که کار میکردم، هی شاشبند میشدم. یادت میاد کارین؟
ماما: باز شروع کردی؟
نیکلاس: قبلاً تعریف کردی پاپا.
پاپا: برا ماریا که تعریف نکردم. [به ماریا] نه که کارم ایستادن پای ریل بود، از هولِ این که یه وقت عقب نمونم، اِستِرِس میافتاد به جونم؛ اونوقت هی خیال میکردم باید برم توالت؛ اما نمیرفتم. یعنی اجازه نداشتم که برم. خُب، معلومه. پای ریل بودم، اگه میرفتم نظمِ لعنتیِ خطِ تولید اون بُربرنگسازیِ لعنتی به هم میخورد.
ماریا [نگران]: اونوقت چی کار میکردین، پاپا؟
پاپا: چی کار میتونستم بکنم، هان؟ مثلِ مار اونقدر به خودم میپیچیدم، تا وقت استراحت برسه؛ اما مگه میرسید؟ هر ثانیه برام هزار سال میگذشت. اما وقتی خودمو به توالت میرسوندم... وحشتناک بود، وحشتناک!
ماریا [دلسوزانه]: بیچاره پاپا. [به طرفِ توالت رفته و چند تقه به در میزند] فقط به کاری که میخوای انجام بدی فکر کن. سعی کن استرس نداشته باشی. فهمیدی؟ آروم و خونسرد. به ما هم فکر نکن. ما داریم استراحت میکنیم. [به دیگران] مگه نه؟
نیکلاس: استراحتِ چی میکنیم؟ [به ابوالقاسم] زود باش!
پاپا: هولِش نکن؛ وگرنه تا فردا میمونه اون تو. یادمه اونوقتا که شاشبند میشدم...
ماما: بیچاره! لابُد مثل بَرده ازش کار کشیدهن.
نیکلاس: استثمار... بَردهگی... فقر... محنت... گرسنگی... [با عصبانیت مُشت به در میکوبد] یالا دیگه!
ابوالقاسم: بالا نمیره.
همه با تعجب به هم نگاه میکنند.
همه: چی بالا نمیره؟
ابوالقاسم: زیپ شلوارم...
همه: زیپ شلوارت؟!
ابوالقاسم: گیر کرده به لبهی پیرهنم؛ نمیره بالا.
نیکلاس [با خود]: مردتیکهی آماتور!
پاپا: از همون اول که دیدمش، فهمیدم اهلِ کار نیست.
نیکلاس [کلافه]. برا همین چیزاس که آدم اجازه نداره وسطِ فیلمبرداری بره توالت.
ماما [به ابوالقاسم]: میخوای نیکلاس کمکت کنه؟
نیکلاس [معترض]: ماما...!
ابوالقاسم در را باز کرده، بیرون میآید.
ابوالقاسم [خندان]: بالاخره رفت بالا.
نیکلاس: خواهش میکنم قبل از این که اتفاقِ ناگوارِ دیگهای بیفته همه برن بیرون. زود باشین.
پاپا [برمیخیزد. با خود]: هی برو بیرون، هی بیا تو. هی برو بیرون، هی بیا تو. صد رحمت به آبِ اماله.
ماما [عصبانی، به پاپا]: این غُرغُرای تو...
پاپا: خفه شو عجوزه. همهی این توطئهها زیر سرِ توئه.
ماما به پاپا حمله میکند و یقهاش را میگیرد.
ماما: میکشمت پیرهسگ! به من میگی عجوزه؟
ماما: میکشمت پیرهسگ! به من میگی عجوزه؟
ابوالقاسم که غافلگیر شده هاج و واج نگاه میکند. نیکلاس جلو دویده و آن دو را از یکدیگر جدا میکند.
ماریا: خونسرد باش ماما.
پاپا: قاتل...! قاتل...!
نیکلاس: خواهش میکنم. الآن موقعِ لبخند زدنه. خواهش میکنم.
ماما به آشپزخانه رفته و در حالی که بطری ودکا را سر میکشد برمیگردد. نیکلاس جلو رفته و بطری را از دستش میگیرد.
نیکلاس: ماما...!
ماما: هی غُر میزنه، هی غُر میزنه! دیوونهم کرد.
پاپا: خفه شو الکلی.
ماما: شد تو عُمرت یه کار برا بچهت انجام بدی، آشغال؟
پاپا: همین که نزدم و از خونه ننداختمت بیرون، بزرگترین لُطفیه که در حقِ پسرت کردم. [به نیکلاس] یه استکان بریز برام ببینم بچه.
نیکلاس: نه پاپا. اجازه بده فیلمبرداری تموم بشه، بعد.
پاپا: بریز بچه! انگار تماشاچیآ میان جلو دهنمونو بو کنن.
نیکلاس: اما پاپا... تو این لحظهی تاریخی...
پاپا: شاشیدم به این لحظهی تاریخی. [بطری را از دستِ نیکلاس گرفته و جرعهای مینوشد] آخیش!
پاپا: شاشیدم به این لحظهی تاریخی. [بطری را از دستِ نیکلاس گرفته و جرعهای مینوشد] آخیش!
نیکلاس: حالا میشه ازتون خواهش کنم که بیرون برین؟
ماریا [دست رو شانهی ماما میگذارد]: پاشو ماما، پاشو. باید بریم بیرون.
ماما برمیخیزد. هر سه به طرفِ درِ خروجی به راه میافتند.
نیکلاس: این سومین برداشته، که امیدوارم برداشتِ آخر باشه. میزانسنِ قبلی یادتون نره. پاپا سمتِ راست بود، ماما سمتِ چپ. تو ماریا، تو هم پشتِ سرِ اون بودی. اون هم جلوتر از بقیه ایستاده بود. آهان. حالا که لبخندزنان به دوربین نگاه میکنین به این فکر کنین که هزار سالِ دیگه مردم واسّادن دمِ درِ موزه و...
پاپا: ...سگلرز گرفتهن.
ماما: باز شروع کردی، پیرِ سگ؟
نیکلاس: به جای جر و بحث، به لحظهی تاریخی فکر کنین.
پاپا: پس از صبح تا حالا داریم چه غلطی میکنیم؟
نیکلاس: خوبه. تمرکز یادتون نره. حاضرین؟ لبخند... احساس... هیجان... [از عدسی دوربین به موضوع نگاه میکند] نه. این سکانس یه اشکالِ اساسی داره.
نیکلاس: خوبه. تمرکز یادتون نره. حاضرین؟ لبخند... احساس... هیجان... [از عدسی دوربین به موضوع نگاه میکند] نه. این سکانس یه اشکالِ اساسی داره.
ماریا: اشکالش چیه، عزیزم؟
نیکلاس: هیجان... هیجان توش نیست.
نیکلاس: هیجان... هیجان توش نیست.
پاپا: حالا هیجان از کدوم خرابشدهای بیاریم؟
ماریا: میخوای من جیغ بزنم، نیکلاس؟
نیکلاس: منظورم این جور هیجانا نیست. منظورم... منظورم... [فکر میکند] اونو...
ماما: کی رو؟
نیکلاس: اونو... اَب... اَب... [به ابوالقاسم] گفتی اسمت چیه؟
ابوالقاسم: ابوالقاسم خیرالهی قلیچ.
پاپا: یوناس، نیکلاس، ژرژ، پِتِر، آلِکس، بِرتیل... این همه اسمِ قشنگ و ساده تو دنیا هست؛ اونوقت ببینن اسم این بیچاره رو چی گذاشتن! اَب... اَب...
ابوالقاسم: ابوالقاسم خیرالهیِ قلیچ.
نیکلاس جلو میرود و دوستانه دست بر شانهی ابوالقاسم میگذارد.
نیکلاس: میدونی که ما تو رو خیلی دوست داریم؟
ابوالقاسم: البته.
نیکلاس: میدونی از این که پیشِ ما هستی، چه قدر احساسِ افتخار میکنیم؟
ابوالقاسم: البته.
نیکلاس: پس اسمتو عوض کن.
ابوالقاسم: عوض کنم؟!
پاپا: آفرین! به جای این که چاهار نفر بشینن و از صبح تا شب مشق بنویسن، یه نفر اسمشو عوض میکنه و مشکلِ همه حل میشه.
ماما: تازه، برا آیندهشم بهتره.
نیکلاس: حق با ماماس. این اسم جلوِ پیشرفتتو میگیره.
ماریا: درسته. مثلاً سه تا از شاگردای کلاسم خارجیان. البته نمیدونم کجایی هستن.
پاپا: خارجیا یا تُرکن یا عربن.
ماریا: گمونم عربن؛ شایدم تُرکن. اما این چیزا مهم نیس. مهم اینه که هیشکی باهاشون حرف نمیزنه.
ابوالقاسم به خاطرِ اسمشون؟
نیکلاس: طبیعیه. وقتی یکی نتونه اسمتو صدا بزنه، ترجیح میده اسمتو صدا نزنه.
پاپا: یعنی باهات کار نداشته باشه. شیرفهم شد؟
ماما: اِسمت که عوضی باشه، محاله جایی استخدامت کنن.
ابوالقاسم: یعنی قضیه این قدر جدّیه؟
نیکلاس: از این هم جدّیتر. فکر میکنی خارجیا چرا بیکارن؟
ابوالقاسم: برا اسمشون؟
ماما: دقیقاً.
پاپا: خونه هم محاله بهات اجاره بدن.
نیکلاس: تو خرید کردن هم به مشکل برمیخوری.
ماریا: آخه چه طوری اسمتو بنویسن تو فاکتورِ خرید، هان؟
ماما: برا همینه که میگم آیندهت در خطره.
ابوالقاسم وحشتزده به جمع نگاه میکند.
ابوالقاسم: میگین چیکار کنم؟
نیکلاس: همون که گفتم. اسمتو عوض کن.
ابوالقاسم: اما... آخه من به این اسم عادت کردهم.
پاپا: اما و آخه رو بذار کنار. اگه تصمیم داری تو این مملکت زندگی کنی باید خیلی از عادتهات رو دور بریزی. فهمیدی؟
ابوالقاسم: اما... آخه همیشه منو با همین اسم صدا کردهن.
نیکلاس: قانعکننده نیست.
ابوالقاسم: مثلاً... مثلاً یادم میاد وقتی خیلی بچه بودم، همون وقتا که مدرسه میرفتم، مامانِ خدابیامُرزم صبحها که میخواست بیدارم کنه، میگفت: ابوالقاسم، ابوالقاسم پاشو، پاشو صبحونهتو بخور. مدرسهت دیر شد! پاشو، ابوالقاسم.
ماریا: مامانت که مُرده.
ابوالقاسم: چاهار سالِ پیش فوت کرد. سرطان داشت. سرطانِ ریه. نمیتونست نفس بکشه. رنگش شده بود...
پاپا: با این وجود اسمِ خطرناکی رو برات انتخاب کرده.
ماما: هولش نکنین. اون فرصت لازم داره تا به پیشنهادِ ما فکر کنه.
نیکلاس: ولی ما فرصت نداریم. این یه لحظهی تاریخیه که باید هر چه زودتر ثبت بشه.
پاپا: چاهار تا آدمِ بالغ میگن که اسمش مُزخرفه. کافی نیست؟
ابوالقاسم: حالا بعضی وقتا میآد به خوابم.
ماریا [ترسیده]: به خوابت میاد؟
ابوالقاسم: صدام میزنه. میگه... میگه ابوالقاسم...
پاپا: این حرفای احمقانه رو بریز دور، پسر. مُردهها زود اسمِ زندهها رو یاد میگیرن.
ماریا: خواهش میکنم این قدر حرفِ مُرده رو نزنین. چند ساعتِ دیگه میخوام بخوابم.
نیکلاس: مُرده که ترس نداره، ماریا. تازه، مامانش مگه اینجا مُرده؟
پاپا [به ابوالقاسم]: گوش کن پسر، ببین چی میگم. این جا دیگه مملکتِ تو نیست. یه مملکتِ دیگهس که قوانینِ مربوط به خودشو داره. پس بهتره به این قوانین احترام بذاری.
ابوالقاسم: منظورتونو نمیفهمم.
پاپا: فهمیدنِ تو اهمیت نداره. اونچه که مهمّه اینه که اسمت باید همین الآن عوض بشه.
نیکلاس: فرصت نیست.
ماما: به آیندهت فکر کن.
ابوالقاسم: آخه... آخه من به این اسم عادت کردهم.
پاپا [کلافه]: باز میگه عادت کردهم!
نیکلاس: با این وجود من معتقدم که اسمتو بذاریم "بییُرن".
ابوالقاسم: بییُرن؟!
پاپا: یعنی خرس.
ابوالقاسم: خرس؟!
ماریا: چه اسمِ قشنگی!
ماما: خیلیها اسمِ پسراشونو میذارن بییُرن.
ابوالقاسم هاج و واج نگاه میکند.
ابوالقاسم: آخه...
نیکلاس: تو این مملکت دموکراسی حاکمه؛ پس به جای جر و بحث بهتره رای بگیریم. حالا کی موافقه که اسمِ اَب... اَب...
ابوالقاسم: ابوالقاسم خیرالهی قلیچ.
نیکلاس [ادامه میدهد]: ... که اسمِ بییُرن رو بذاریم بییُرن؟
همه به جز ابوالقاسم دستِ خود را به نشانهی موافقت بالا میبرند.
نیکلاس: بییُرن، با اکثریتِ آرا تصویب شد!
ابوالقاسم: اما...
پاپا: اما بی اما. بهتره به رایِ اکثریت احترام بذاری. این مهمترین اصلِ دموکراسیه.
نیکلاس: خُب،حالا برگردیم سرِ مسئلهی هیجان. هیجان باید از دلِ اثر بجوشه.
ماریا: منظورت چیه، عزیزم؟
نیکلاس: منظورم اینه که برای ایجاد هیجانِ طبیعی باید بییُرن بشینه رو یه صندلی.
پاپا: که چی بشه؟
نیکلاس از داخل آشپزخانه یک صندلی میآورد.
نیکلاس: صبر کن پاپا تا براتون توضیح بدم. بییُرن میشینه رو صندلی و شماها بلندش میکنین.
ماریا: منظورت چیه، عزیزم؟
نیکلاس: منظورم اینه که برای ایجاد هیجانِ طبیعی باید بییُرن بشینه رو یه صندلی.
پاپا: که چی بشه؟
نیکلاس از داخل آشپزخانه یک صندلی میآورد.
نیکلاس: صبر کن پاپا تا براتون توضیح بدم. بییُرن میشینه رو صندلی و شماها بلندش میکنین.
ماما قد و بالای ابوالقاسم را برانداز میکند.
ماما: بلندش کنیم؟!
ماما: بلندش کنیم؟!
پاپا: این لندهورو؟!
ماما: یا حضرتِ مسیح، کمکمون کن!
ماریا: ولی اون که خیلی سنگینه، نیکلاس.
نیکلاس: تو نه، ماریا. تو نباید چیزی بلند کنی. فقط ماما و پاپا این کارو میکنن.
پاپا: نکنه نقشه کشیدی ما رو بکُشی، بچه؟
نیکلاس: عوضش ما تصویرِ بهتری از جانگذشتهگیِ ملتِمون رو نشونِ تاریخ میدیم. [خوشحال] سندِ تاریخیِ پُر هیجانی میشه. یالله دیگه. یه دقیقه که بیشتر طول نمیکشه. خُب، حالا همه برن بیرون. صندلی رو هم با خودتون ببرین.
همه بیرون میروند.
نیکلاس [به ابوالقاسم]: حالا تو بشین رو صندلی.
ابوالقاسم: ساکمو چیکار کنم؟
نیکلاس: بگیر تو بغلت. آهان... آهان... خیلی خوب شد. حالا بلندش کنین. تمرکز... لبخند... هیجان... [صدای هن و هن و آه و نالهی پاپا و ماما] یک، دو، سه. حرکت!
نیکلاس، دوربین به دست عقب عقب میرود. لحظهای بعد، پاپا و ماما، در حالی که زیرِ فشارِ وزنِ ابوالقاسم، تعادلِ خود را به سختی حفظ میکنند، لبخندزنان وارد میشوند. ماریا پشتِ سر میآید. همه به دوربین خیره شدهاند. با اشارهی دستِ نیکلاس، صندلیِ ابوالقاسم را زمین میگذارند.
نیکلاس جلو رفته و دوربین را رو چهرهی پاپا زوم میکند.
نیکلاس: لطفاً خودتونو معرفی کنین.
نیکلاس: لطفاً خودتونو معرفی کنین.
پاپا [نفسنفسزنان]: من یوناس هستم. یوناس اِسوِنسون. هفتاد و دو سالمه. هفت ساله بازنشستهم. الآن هم باید بشینم. فقط خدا کنه دیسکِ کمر نگرفته باشم. با این وجود همهی انسانها، چه کلهسیاه و چه غیرِ کلهسیاه، با هر نظر و عقیده، برای ما محترمن؛ چون ما تو مهدِ دموکراسی زندگی میکنیم. به امیدِ دیدار. [رو صندلی راحتی ولو میشود] آخ کمرم! آخ پام!
نیکلاس [به ماما]: شما چه نسبتی دارین با این آقا؟ [اشاره به ابوالقاسم]
ماما [نفس نفسزنان]: معلومه که هیچ نسبتی ندارم باهاش. اون یه خارجیه.
نیکلاس: اما میبینم که اون تو خونهی شماس.
ماما: چون ما آدمای خوبی هستیم. من و شوهرم یوناس و عروسم ماریا و پسرِ هنرمندم، نیکلاس آدمای خوبی هستیم و به کلهسیاها احترام میذاریم و از این که مجبورن از مملکتشون فرار کنن، خوشحالیم و اینو یه فرصتِ تاریخی قلمداد میکنیم، چون میتونیم بهاشون کمک کنیم.
نیکلاس: پس هدفِ شما کمک به یه بدبخته.
ماما: البته.
نیکلاس: آفرین! [به ماریا] شما چه نسبتی دارین با این آقا؟
ماریا: من ماریا هستم. اسمِ شوهرم نیکلاسه. نیکلاسِ اِسونسون. مطمئنم که خوب میشناسینش؛ حتا اگه هزار سالِ دیگه دنیا اومده باشین؛ چون اون یه هنرمندِ بزرگه. یه فیلمسازِ بزرگ! ولی متاسفانه بیکاره. قبلاً نقاشِ ساختمون بوده، اما یه روز تصمیم گرفت که دیگه اون کارو نکنه، چون احساس کرده بود که هنرمنده. برا همینه که حالا بیکاره. از اون روز وضع اقتصادیِ ما بد شده. ما خیلی سخت زندگی میکنیم؛ اما اینا مهمّ نیست؛ یعنی نه این که مهمّ نباشه. برا همین بییُرن رو آوردیم خونهمون. منظورم کمک هزینه و حقوقیایه که از این بابت عایدمون میشه. جزئیاتِ این مسئله رو نیکلاس بهتر میتونه براتون توضیح بده.
نیکلاس: این حرفا مهم نیستن. بهتره شما بگین که چه نسبتی با اون دارین.
ماریا: با کی؟
نیکلاس: با بییُرن.
ماریا: آهان، این خارجیه رو میگی؟ هیچی.
نیکلاس: اما میبینم که اون تو خونهی شماس.
ماریا: خُب... خُب... گفتم که؛ برای نگهداری ازش بهامون حقوق میدن.
نیکلاس با کلافهگی فیلمبرداری را قطع میکند.
نیکلاس: این حرفا رو که نباید بزنی، ماریا. تو باید بگی... بگی...
نیکلاس: این حرفا رو که نباید بزنی، ماریا. تو باید بگی... بگی...
ماریا: بگم چی؟
پاپا: بگی برای این که ما آدمای رنگینپوست رو دوست داریم.
نیکلاس: درسته. دوباره میگیرم.
نیکلاس[لنزِ دوربین را به طرفِ ماریا میگیرد.
نیکلاس: چرا بییُرن خونهی شماس؟
ماریا: برای این که ما آدمای رنگی رو دوست داریم. مثلاً... مثلاً من تو کلاسِ درسم... ـ من معلمِ علومِ اجتماعیام ـ چن تا شاگردِ رنگی دارم که تا حالا نتونستم اسمشونو یاد بگیرم، با این وجود همیشه بهاشون نمرهی قبولی دادهم. [میخندد] در واقع پارتیبازی میکنم. [میخندد]
نیکلاس[لنزِ دوربین را به طرفِ ماریا میگیرد.
نیکلاس: چرا بییُرن خونهی شماس؟
ماریا: برای این که ما آدمای رنگی رو دوست داریم. مثلاً... مثلاً من تو کلاسِ درسم... ـ من معلمِ علومِ اجتماعیام ـ چن تا شاگردِ رنگی دارم که تا حالا نتونستم اسمشونو یاد بگیرم، با این وجود همیشه بهاشون نمرهی قبولی دادهم. [میخندد] در واقع پارتیبازی میکنم. [میخندد]
نیکلاس [به ابوالقاسم]: لطفاً خودتونو معرفی کنین.
ابوالقاسم: ابوالقاسم خیرالهی... نه نه... چی بود اسمم؟ آهان. من... من خرسم.
نیکلاس [کلافه]: بییُرن.
ابوالقاسم: آهان، اسمم بییُرنه. بییُرنِ خیرالهی قلیچ.
ابوالقاسم کاغذی از جیبش در میآورد و از روی آن شروع به خواندن میکند.
ابوالقاسم: بدینوسیله از خانوادهی اِسوِنسون که در کمالِ سخاوت و مهربانی مرا به کانونِ گرمِ خانوادهشان پذیرفتهاند، کمالِ سپاسگزاری را دارم. امضاء: ابوالقاسمِ خیرالهی قلیچ
ابوالقاسم کاغذی از جیبش در میآورد و از روی آن شروع به خواندن میکند.
ابوالقاسم: بدینوسیله از خانوادهی اِسوِنسون که در کمالِ سخاوت و مهربانی مرا به کانونِ گرمِ خانوادهشان پذیرفتهاند، کمالِ سپاسگزاری را دارم. امضاء: ابوالقاسمِ خیرالهی قلیچ
همه [آهسته]: بییُرن.
ابوالقاسم: بله. بییُرنِ خیرالهی قلیچ.
پاپا [به ماما]: فامیلیش هم عوضیه.
ماما: عوضش میکنیم.
خاموشی
